محمد عبد الله دراز (مترجم: عطائى)
135
دستور الأخلاق في القرآن (آئين اخلاق در قرآن) (فارسى)
نتيجهاى كه به دست مىآيد ، بين دو موضعگيرى متقابل ، « تباين » ناميده مىشود ، ولى تناقض ( Contraste ) به معناى صحيح به هيچ وجه نيست ، « بنابراين به اين تعهّد بايد پاىبند بود » . اين جريان قانون است ، « ولى اينكه پاىبند نبوده » ، اين جريانى است كه اتّفاق افتاده است ! چه دگرگونى داخلى در اين دو توضيح پيش آمده است ؟ بنابراين ، تا وقتى كه دو جهت تقابل از منبع اصلى صادر نمىشود و به خود منابع برنمىگردد و مادامى كه اثبات و نفى هر دو در يك چيز با يكديگر و در شرايط همسان واقع نشده باشد تناقض محسوب نمىشود . در اين مورد هر نوع تناقض منطقى غير ممكن است ، مگر اينكه ما اصطلاح جديدى را اختراع كنيم ! « بنابراين عقل از ما چيزى را مىطلبد » ، آرى عقل از انجام دادن آن غفلت نمىورزد « پس شعور و ادراك يا آن را مىپذيرد و يا نمىپذيرد » ، دريغ ! . . . لكن قانون كانت همين است ! شما اين كشمكش هميشگى را بين الگوى برتر و واقعيّت ؛ بين قانون اخلاقى و قانون فطرى مىبينيد و بهترين دليل بر تناقض نداشتن آنها اين است كه باهم كار مىكنند ، با اينكه دو متناقض بهطور بديهى از جايگاه واقعيّت بهدورند . بنابراين ، به جاى اعتقاد به تناقض ، مىبينيم بعضى اشخاص كه معتقدند كه هر چيزى را بايد به نام خودش ناميد ، آنها مىگويند : او يك « تأخير و انصراف » يا « تزلزل و نگرانى » است . بنابراين نسبت به الگوى برتر يك عقبماندگى و تأخيرى است كه خود را از ورود به واقعيّت بازمىدارد ، و از داخل شدن در آن خود را ممنوع مىبيند . و نسبت به وجدانهاى اخلاقى در جهت انتظار ارزشى را كه دارند ، متزلزل و نگران است . نمىخواهيم كه با الفاظ بازى كنيم ، و هر نامى كه مىخواهند روى اين عمل بگذارند كه مثلا وديعه ، ديگر وديعه شمرده نمىشود ، زيرا آنچه به ثبوت مىرسد ، آن است كه خطاى اخلاقى در اين تبديل و جابجايى ساده ، پوشيده نمىماند ، بلكه كافى است كه يكى از عوامل اخلاقى وضع خود را تغيير دهد ، ( مثل اينكه مالك از حق خود به نفع وديعهگيرنده صرفنظر كند ) تا سزاوار ملامت و سرزنش نشود . پس بايد دقّت كنيم ، در مورد يك پيشامد ، نگوييم : انسانى با وجود التزام قولى و پس از پذيرش ، به تكليف اخلاقى خود عمل نكرده است ، ولى در اصل چنين شخصى در حال نياز ، خود